من>

خرید بک لینک
مداد را لای صفحات کتاب گذاشتم ، بعد هم بستمش و از حالت دراز کش بلند شدم نشستم تا فنجان چایی ای را که برای خودم آورده بودم سربکشم که دوباره سروصدای اعظم و ملیحه بلند شد . عین جنی که مویش را آتش بزنند ، من>...ادامه مطلب

ما را در سایت من> دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 38 تاريخ: يکشنبه 27 بهمن 1398 ساعت: 5:16

پک محکمی به سیگار زد و ادامه داد . بهت گفته بودم که پدرم صاحب یک رستوران بود . یک روزی رستورانش بهترین رستوران شهر بود. همه ی آدم حسابی ها وقتی برای کار یا تفریح به شهر ما می آمدند ، رستوران پدرم را ب من>...ادامه مطلب

ما را در سایت من> دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: يکشنبه 27 بهمن 1398 ساعت: 5:16

" جغد شوم " بازم سرو کلت پیدا شد ؟ این جمله ای بود که همیشه تا از دری وارد میشدم به من می گفتند . منم دیگر عادت کرده بودم و حتی تازگیها وقتی خودم را توی آیینه نگاه می کردم ، احساس می کردم که چشمهای گود و توافتاده ام بی شباهت به جغد هم نیست . اصلاٌ شاید خود خدا زمان خلقت من حواسش پرت شده بوده و م من>...ادامه مطلب

ما را در سایت من> دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 5:15

دوستان عزیز و همراهان وبلاگ شمع و پروانه : از این به بعد تنها مقدمه ی داستانها نوشته خواهند شد و شما به زودی به نسخه ی چاپ شده ی آنها در قالب مجموعه داستانهای این حقیر دسترسی خواهید داشت . لازم به ذکر است این نکته تنها در رابطه با داستانها صادق است و نوشته های کوتاه من و پسرم به صورت کامل ارایه می من>...ادامه مطلب

ما را در سایت من> دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 5:15

دستان کودک دور گردن زن حلقه زده شده بود و سر کوچکش روی شانه ی چپ او قرار داشت. در دست راستش یک کیف دستی و یک پلاستیک پر از سیب زمینی و پیاز بود. زن به سختی راه می رفت و هرچند قدم یکبار پلاستیک را به زمین می گذاشت و سعی می کرد کودک را که خیلی محکم به او چسبیده بود از خودش جدا کند. هرچه زن بیشتر کودک من>...ادامه مطلب

ما را در سایت من> دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 5:15

صفحه بندی