- نه ، نمی خوام !
- نمی فهمی چی می گم ؟ می گم نمی تونم دیگه با اینهمه بار راه برم.
- من نمی رم پایین . تو تند راه می ری و من همش عقب می افتم .
- باشه ، تند راه نمی رم.
- الکی می گی . تو تند راه می ری.
- ای خدا.
- قول می دی که تند راه نری .
- باشه ، حالا تو بیا پایین . عین کنه به من چسبیدی . بیا پایین دیگه.
بالاخره کودک از بدن زن جدا شد. زن سریع پلاستیک را برداشت و تند تند شروع به راه رفتن کرد. بچه داد کشید : مامان ، مگه نگفتی تند راه نمی ری !
- بجای اینکه وایسی اونجا و حرف بزنی ، راه بیا تا عقب نیفتی .
- من نمیام.
حالا زن تقریباً 3-4 متری جلوتر از کودک بود . برگشت و به کودک نگاه کرد .
- باشه ، پس تو بمون . ولی من دارم میرم. از دست تو خسته شدم. چقدر اذیتم می کنی . از صبح تا حالا سرکار بودم . شبم مهمون داریم. راه بیفت. عجله کن.
- نه من همین جا می مانم.
کودک سرجایش ایستاد و زن به راه افتاد . 2-3 متر دیگر که رفت ، برگشت پشت سرش را نگاه کرد. کودک هنوز وسط آن پیاده روی خالی ایستاده بود. زن سرش را برگرداند و به راهش ادامه داد. چند قدم که رفت ، باز ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد. کودک همان جا ایستاده و تکان نخورده بود.
زن با عصبانیت فریاد کشید : پسر بد. سریع بیا .
کودک تکان نخورد .
زن به ساعتش نگاه کرد و بعد به کودک.
راه رفته را برگشت تا به کودک رسید.
کودک به چشمان پر از تمنای زن نگاه کرد و بعد پیروزمندانه با دست چپش بند کیف مادرش را که حالا بر شانه اش آویخته بود گرفت. علی رغم آنکه مادرش با قدمهای بلند و سریع راه می رفت ، بدون هیچ اعتراضی تقریباً با حالت نیمه دو به همراهش روانه شد.
ما را در سایت من> دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 41