من : بدقدم

خرید بک لینک

" جغد شوم " بازم سرو کلت پیدا شد ؟ این جمله ای بود که همیشه تا از دری وارد میشدم به من می گفتند . منم دیگر عادت کرده بودم و حتی تازگیها وقتی خودم را توی آیینه نگاه می کردم ، احساس می کردم که چشمهای گود و توافتاده ام بی شباهت به جغد هم نیست . اصلاٌ شاید خود خدا زمان خلقت من حواسش پرت شده بوده و من آدم شده بودم . حکایت بد یمن و بدقدم بودن من حکایت عجیبی بود که هرگز نفهمیدم چه حکمتی درآن است . مثلاً چه حکمتی داشت که همان ساعتی که من به دنیا آمدم ، مادرم سرزا برود ؟ یا مثلاً وقتی پدرم برای اولین بار مرا با خود برای آب تنی به دریاچه ی روستایمان برد ، یک دفعه غرق شود ، آنهم در حالیکه شناگر قهاری بود ؟ یا روز اول مدرسه ها ، وقتی برای اولین بار وارد کلاس شدم ، به یکباره قسمتی از سقف کلاس ریخت روی سر حجت و شانس آورد فقط سرش شکست و نمرد . حتی روزی که عمه ام داشت شله زرد اربعین را می پخت ، تا من وارد خانه شان شدم ، دیگ شله زردی که داشتند از روی اجاق به زمین می گذاشتند یکهو وارونه شد و نذر عمه ام به فنا رفت . از این اتفاق ها زیاد برای من افتاده بود . اما خوب تقصیر من چه بود ؟ اوایل سعی می کردم از خودم دفاع کنم . حتی چند بار با کسانی که بهم می گفتند جغد شوم فحاشی و کتک کاری کردم . اما توی دل خودم می دانستم که حق با آنهاست . به راستی که من جغد شومی بودم که به هیچ دردی نمی خوردم الا کشتن و زائل کردن ! اصلاً دیگر اسمم را فراموش کرده بودم و فکر می کردم واقعاً اسمم جغد شوم است. بعد از آن آخرین دسته گلی که به آب دادم ، حتی توی مسجد هم راهم نمی دانند . می گفتند : اینجا چه می خواهی ؟ می خواهی سقف را روی سرمان پایین بیاوری؟ یا شاید مسجد را به آتش بکشی؟ من هم یک جورایی خودم می ترسیدم وارد شوم ، اما واقعا ً دلم برای نماز جماعت خواندن لک زده بود . شاید لااقل اگر می رفتم خانه ی خدا ، حکمتش را از بدیمنی من برایم آشکار می کرد ، شاید هم روزی جواب التماسهای مرا میداد و این نحسی را از وجودم پاک می کرد.

واقعاً درمانده شده بودم ، نمی دانستم دردم را به چه کسی بگویم ، هرچند اغلب مردم روستا درد مرا می دانستند ، اما نه تنها درمانی برایم نداشتند بلکه خونم را مباح می دانستند و اگر از خدا ، شاید هم قانون ، نمی ترسیدند ، تابحال صدباره ریق رحمت را به من خورانده بودند.

برادر کوچکتری داشتم که از مادر دیگری بود و به همین خاطر، شاید هم به خاطر بدیمن بودنم ، مرا به خانه اش راه نمی داد اما سهم مرا از ارث پدرم داده بود که با آن زندگی بخور و نمیری داشتم . بیست و یک ساله بودم ، اما نه سواد درست و حسابی داشتم و نه هیچ صاحبکاری حاضر بود به من کار بدهد یا فنی آموزش دهد. منم عاطل و باطل می گشتم ، اما این اواخر واقعاً خسته شده بودم و تصمیم گرفتم از آن روستا بروم . البته ترس زیادی داشتم ، اما دست آخر دل را به دریا زدم و رفتم شهر . بی خبر و بی سرو صدا رفتم تا هم آنها از شر من راحت شوند و هم من از زخم زبان آنها نجات پیدا کنم . با مختصر پولی که داشتم چند روزی را سرکردم ، البته چون تابستان بود شبها توی پارک می خوابیدم ، یک روز که توی پارک نشسته بودم و خسته و کوفته و درمانده و ناامید از پیدا کردن کار شده بودم ، دیدم پیرزنی که لباسی شبیه لباس کولیها به تن داشت ، کنارم نشست . از بس راه رفته بودم و به هردکانی برای شاگردی سر زده بودم ، پاهایم ضعف می رفت . کش و قوسی به بدنم دادم و تکه نانی که دردستم بود را محکم گاز زدم. پیرزن کمی به من نزدیک تر شد و بدون آنکه نگاهم کند گفت ، پسرجان چند روزه تو را در این پارک میبینم . بهم خبر دادن شبها هم همینجا می خوابی. مواد می فروشی ؟ فوری سرم را به سمتش چرخاندم و با تعجب نگاهش کردم. بعد خیلی آرام گفتم ، نه مادرجان . من موادفروش نیستم . من جغد شومم . پیرزن با تمسخر لبخندی زد و این بار مستقیم توی چشمهایم نگاه کرد و گفت : جغد شوم ؟ یعنی مثل خفاش شب هستی ؟ گفتم چه ؟ خفاش شب دیگر کیست ؟ پیرزن اینبار دیگر لبخند نزد بلکه تقریباً با صدای بلند خندید . وقتی می خندید متوجه شدم بیشتر دندانهایش آسیابش روکش طلا دارد. گفتم : چرا می خندید؟ گفت ، معلوم است که مال این شهر نیستی . بعد داستان خفاش شب را برایم تعریف کرد که مردی بوده که زنهای زیادی را در تاریکی شب دزدیده بوده است. گفتم ، نه مادر. این کارها از من بر نم آید . من آدم ساده ای و درستکاری هستم ، اما نمی دانم چرا هرجا می روم با خودم نحسی و شومی می برم . مانده ام در حکمت خدا . دلم می خواهد زودتر بمیرم و پیش خدا بروم تا از او بپرسم حکمتت چه بود که با من چنین کردی؟

پیرزن باز هم خندید . این دفعه کمی از خنده اش ترسیدم. یک جور ترسناکی می خندید. یکدفعه ساکت شد و نگاهم کرد . من هم نگاهش کردم و توی دلم با خودم گفتم چرا این چیزها را به این غریبه ی مرموز و ترسناک می گویم . بلند شدم که بروم جای دیگری بنشینم که پیرزن مچ دستم را گرفت و کشید و گفت : کجا می روی پسرجان ؟ بنشین با تو کار دارم . گفتم ، مادرجان باید بروم. پیرزن گفت ، قشنگ معلوم است که بیکاری و در به در . حتماً پول هم نداری . می خواهی کمکت کنم؟ گفتم ، شما چه کمکی می توانید به من بکینید ؟ گفت ، اگر بخواهی می توانی برای من کار کنی . گفتم چه کاری؟ گفت ، می توانی مواد بفروشی ؟ یکهو جا خوردم . اول کمی بی حرکت ماندم . بعد از جایم بلند شدم و قاه قاه خندیدم ، طوریکه دختر و پسری که روی نیمکت کناری ما نشسته بودند و آرام و آرام با هم حرف می زدند ، سرشان را به سوی ما چرخاندند. پیرزن گفت ، چه مرگت شد ؟ چرا می خندی؟ دیوانه ای ؟ گفتم ، مادرجان ، من به شما می گویم جغد شومم! شما می گویید بیا مواد بفروش؟ خوب همان دفعه ی اول می گیرنم و پدرم را در می آورند ، کار و کاسبی خودت هم ممکن است به باد برود. پیرزن گفت ، تو آدم احمقی هستی ! اینقدر نترس. به حرف من گوش کن . بیا برای من کار کن. آنموقع خواهی فهمید که این چیزهایی که می گویی فقط خزعبلاتن ! امتحان کن . اگر گرفتنت ، خودم خلاصت می کنم. بعد دست کرد لابلای چینهای دامنش و نفهمیدم از کجا چند بسته ی کوچک در آورد و به اطراف نگاه کرد و بعد گفت اینها را سریع بگذار در جیبت. بعد گفت ، توی پارک می گردی، آدمهای معتاد خودشان به سمت تو می آیند .ازت می پرسن آدم حمیرایی؟ تو هم می گویی بله. بعد یک بسته می دهی و خودشان می دانند چقدر باید پول بدهند . خودم هم همین دور و برا هستم. فکر در رفتن با موادهای من هم به سرت نزند که دمار از روزگارت در می آورم. وقتی تمام بسته ها را فروختی می آیی همین جا می نشینی تا بیایم سهمت را بدهم. با ترس و لرز بلند شدم و شروع کردم توی پارک گشتن . مدتی بعد روی نیمکتی نشستم. دختر جوانی آمد و کنارم نشست . آهسته در گوشم گفت ، آدم حمیرایی ؟ گفتم ، بله. مشتش را سریع جلویم باز کرد. کف دستش چند اسکناس مچاله شده بود ، پول را برداشتم و یک بسته به جایش گذاشتم. به پرسه زدن ادامه دادم تا دوباره که خسته شدم لب پله های جلوی حوض و فواره نشستم. آب از فواره با بادی که می وزید به صورتم پاشیده می شد و اینطوری در آن گرما خنک می شدم. پسر دیگری هم سن و سال خودم کمی آن طرف تر نشسته بود . بلند شدم رفتم کنارش نشستم ، گفتم سر صحبت را با او باز کنم. تازه نشسته بودم که سر و کله ی چند مامور نیروی انتظامی پیدا شد. نزیدک ما که رسیدند ، پسر کناری را صدا زدند ، بعد هم شروع به گشتنش کردن و از داخل جیبهایش مواد پیدا کردند. دستگیرش کردند و همه با هم رفتند. اصلاً انگار نه انگار که من هم آنجا نشسته بودم!

خلاصه که آن روز همه بسته ها را فروختم و پیرزن هم آمد و دستمزدم را داد. چند بسته هم داد که فردا بفروشم. آن شب خوابم نمی برد . به اتفاقات در طول روز فکر می کردم و به دستگیر نشدنم. ناگهان جرقه ای در سرم زد . انگار به کشف بزرگی نائل شده بودم. با خودم فکر کردم اگر پیش این پسر ننشسته بودم ممکن بود خودم را بگیرند اما چون نحسی ام را به او انتقال دادم ، او را گرفتند و من آزاد ماندم ! تصمیم گرفتم فردا را هم امتحان کنم. فردا گذشت و پس فردا و روزهای پشت سرهم. من شدم آدم حمیرا. همیشه هم روی نیمکتی که خالی نبود یا جاییکه آدمهای دیگری بودند کار فروش را انجام می دادم.کنار دستیهایم همیشه دچار حادثه می شدند ، مثلاً آب میوه ای که می خوردند به گلویشان می پرید و تامرز خفگی می رفتند ، یا تلفن همراهشان زنگ میزد و خبر بدی بهشان می دادند یا با خواندن خبر ناگوار روزنامه ای که در دست داشتند سکته می کردند و اگر خلافکار هم بودند ، ماموران انتظامی می آمدند و یکراست می رفتند سروقتشان. من هم آسوده و بدون عکس العمل فقط به این اتفاقها نگاه می کردم و در دلم برایشان متاسف می شدم ، اما تاسفم البته که با شعف خاصی بود!

راز نحس بودنم برایم آشکار شده بود و در پی آن حکمت خدا را هم فهمیدم که چه بوده است. از آن زمانها سالها می گذرد . اکنون من یک قاچاقچی مواد هستم که البته تا بحال دستگیر نشده ام !

نوشته شده توسط بهار در ساعت 1:30 | لینک |
من>...

ما را در سایت من> دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 5:15

صفحه بندی