در سردابها بشقابهای صبحانه به هم می خورند و من از امتدادِ کنارههای لگدشدهی خیابان از روحهای دلمردهی خدمتکاران که با ناامیدی از دروازه های محله جوانه میزنند آگاهم. امواج قهوهای مِه چهرههای در هم از پایین خیابان و اشک عابری با دامن گِلی و لبخند بیمقصدی که در هوا شناور است و در آستانهی بامها ناپدید میشود را برایم رقم میزند.